تبليغاتX
شولی شلغم
 
شولی شلغم
 
 
چرندیات
 

برگشتم که بگم :

امشب جشن ازدواج یه عزیزه

عروسک
مي شد از بودن تو
عالمي ترانه ساخت
كهنه ها رو تازه كرد
از تو يك بهانه ساخت
با تو مي شد كه صدام
همه جا رو پر كنه
تا قيامت اسم ما
همه جا رو پر كنه
اما خيلي دير دونستم
تو فقط عروسكي
كور و كر بازيچه ي باد
مثل يك بادبادكي
دل سپردن به عروسك
منو گم كرد تو خودم
تو رو خيلي دير شناختم
وقتي كه تمو شدم
نه يك دست رفيق دستام
نه شريك غم بودي
واسه حس كردن دردام
خيلي خيلي كم بودي
توي شهر بي كسي هام
تو رو از دور مي ديدم
با رسيدن به تو افسوس
به تباهي رسيدم
شهر بي عابر و خالي
شهر تنهايي من بود
لحظه ي شناختن تو
لحظه ي تموم شدن بود
مگه مي شه از عروسك
شعر عاشقونه ساخت
عاشق چيزي كه نيست شد
روي دريا خونه ساخت

 با امید خوشبختی همه معشوقه های دنیا !

.......................................

پ ن : می تونین آهنگ عروسک از ستار رو اینجا دانلود کنین

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 20:0  توسط غروب  | 

 

اي قلم سوزلرينده اثر يوخ

آشنادن منه بير خبر يوخ

 اي قلم در حرفهايت اثري نيست 

براي من از آشنا خبري نيست

گلدي بو جمعه ده گچدي الله

فاطمه يوسفيندن خبر يوخ

اي خدا اين جمعه هم آمد و رفت

از يوسف فاطمه خبري نيست

ياندي پروانه لر شمعي سولدي

آيريليقدان اورگ گانه دوندي 

در آخر عمر شمع پروانه ها سوختند

دلها از جدايي خون شد

اي قلم سوزلرينده اثر يوخ 

آشنادن منه بير خبر يوخ 

 اي قلم در حرفهايت اثري نيست 

براي من از آشنا خبري نيست

گلدي بو جمعه ده گچدي الله

فاطمه يوسفيندن خبر يوخ

اي خدا اين جمعه هم آمد و رفت

از يوسف فاطمه خبري نيست

شاني ده رتبه ده بي بدل سن

هر گوزل دن آقام سن گوزل سن

در شان و رتبه بي همتايي

از هر زيبايي زيباتري آقاي من

كيم ديير آيريليق درده سالماز

عاشقين صبريني ال دن الماز

چه كسي مي گه جدايي انسان رو دردمند نمي كنه

صبر عاشق رو لبريز نمي كنه

اي گزوم يول لارا باخ داريخما

گون هميشه بولوت آتدا گالماز

اي چشمم به راه نگاه كن و دلتنگ نباش

چرا كه هميشه آفتاب پشت ابر نمي مونه

شاني ده رتبه ده بي بدل سن

هر گزل دن آقام سن گزل سن

در شان و رتبه بي همتايي

از هر زيبايي زيباتري آقاي من

غنچه گوللر نه اندازه سولسون

قلبيلر گويما گاني له دولسون

غنچه ها تا چه اندازه پر پر شوند

نگذار قلبهاي منتظران خون بشه

گلدي بو جمعه ده گلمدون سن

گون ساييپ جمعه ديگر اولسون

اين جمعه آمد و تو نيامدي

روزها رو مي شمرم تا جمعه ديگه بشه

شاني ده رتبه ده بي بدل سن

هر گزل دن آقام سن گزل سن

در شان و رتبه بي همتايي

از هر زيبايي زيباتري آقاي من

اي صفايي هله دز فراغه

يول سالاغ بيزده بيرده عراقه

اي صفايي بر فراقش صبر كن

تا يه بار ديگه مسيرمان به سوي عراق  بيافته

قلبيلر غصه دن داغلي گالدي

يا امام زمان گل امان دي

كه قلبها از غصه ات داغدار شده

يا امام زمان بيا و رحم كن

 

دانلود فایل صوتی

دانلود فایل تصویری با فرمت Mpg و حجم 19MB

دانلود فایل تصویری با فرمت 3GP (مخصوص موبایل)

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 0:16  توسط غروب  | 

هنوز تازه مي تونستم دست راست و چپ رو از هم تشخيص بدم كه عاشقش شدم (آخه قبل از 15-16 سالگي تشخيص نمي دادم !)، چند سالي تو اين عشق سوختم و ساختم! (او رو كه نمي گم، كامپيوتر رو ميگم) تا اينكه وصال حاصل شد و قسطي خريدمش (كامپيوتر)!

بيچاره خيلي قانع بود!

نه مي گفت "بايد دكترا داشته باشي" !

نه "بايد صبر كني تا براي كامپيوتر بزرگي خواستگار پيدا بشه"!

نه "من از يه مهندس ديگه خوشم مياد"!

نه "تو اسب سفيد نداري! اصلا شواليه نيستي"!

شبانه روز با هم بوديم و كلي حال مي كرديم تا اينكه با اين اينترنت آشنا شدم! چه جيگري بود! مصداق اين جمله "آنچه خوبان همه دارن تو تنها داري!!!"

خلاصه من هم كه متولد خرداد هستم و امروز عاشق- فردا فارغ! يك دل نه،‌ صد دل عاشق اون هم شدم !!! و خيلي سريع به وصال انجاميد.

 

_

البته اونوقتها هنوز قانون چهار تا زن و چهل تا صيغه (با توجه به توان مالي مرد_بدون اجازه زن اول) تصويب نشده بود !!! (آخه دولت مثل الان اينقدرا به فكر تحكيم خانواده نبود) اما اونوقتها هم مثل حالا دولت به شدت به فكر كار و معيشت جوانان و تسهيل امر ازدواج و وصال بود ...

_

 

بعد از وصال با اينترنت كلا رفتم تو اون دهكده جهاني!

 

تواين مدت توي اين دهكده جهاني چه چيزهايي كه نديدم (چيزهايي كه به هيچ عنوان توي دنياي واقعي وجود نداره)!

 

اونجا چقدر سن ازدواج بالا رفته! چقدر زياد بودن دخترهايي كه سنشون از سي بالا زده و هنوز منتظر اون شواليه با اسب سفيدند!

آخه نمي دونند دولت كاه و يونجه رو جيره بندي كرده و اون شواليه بدبخت نمي تونه با اسبش بياد !

 

چقدر مردم اونجا زير خط فقرند، به خاطر يه لقمه نون تن به هركاري مي دن! تورم كمرشون رو شكسته!

 آخه دولتشون براي نجات بشريت، داره روي انرژي هسته اي كار ميكنه وقت نمي كنه به چيز ديگه اي فكر كنه!

 

چقدر جوان جوياي كار ديدم! جواني كه تنها كارش بيكاريه!

 البته اين مشكل اخيرا حل شده بود! به همه اين جوانها اجازه تحصيل در مقاطع بالاتر داده شده بود، اينجور چند سال ديگه هم سركار هستند،‌خدا بزرگه! دولت بعدي ...

 

چقدر جوان رو ديدم كه از خانواده هاي معتقد و مذهبي هست،‌ ولي داره (به بركت اين تبليغات تو وب) بلند بلند توي اين دهكده به اعتقادات آباء و اجدادش و ديگران فحش ميده!

 آخه اين مسئولین رفته اند براي تبليغات و شناسوندن دين توي قطب شمال و آفريقا مسجد بسازن‌ يادشون رفته كه توي همين مملكت چه خبرهاست !

 

اونجا چقدركودك خيابون خواب دارن،‌ چقدر دخترهاش فراري مي شن و به كشورهاي عربي قاچاق ميشن!

البته اين يكي مشكل آخري به زودي حل ميشه !! آخه شنيدم چند وقت پيش يه نماينده فهيم مجلسشون گفته :"بجاي اينكه دخترهاي ما به كشورهاي عربي قاچاق بشن، بهتر نيست خودمون اونها رو ترانزيت كنيم بفرستيم !!!"

 

.

.

.

 

خلاصه

به دليل پيري زودرس و خستگي ديگه مي خوام از اين دهكده اسباب كشي كنم برم و فقط براي تحقيقات و كارهاي علمي بيام سر بزنم. مي خوام سرم رو بكنم زير برف و يه مدت هيچ چي نبينم!

پس، خدانگهدار

 

راستي چند روز ديگه (نيمه شعبان) ولادت آقا امام زمان هست (همچنين تولد من).

به عنوان آخرين پست (براي تبرك و حسن ختام)، در پست بعدي مناجات با امام زمان به زبان  تركي رو قرار ميدم. اميدوارم كادوي تولد من و عيدي همه جوانها سلامتي و فرجشون باشه.

الهم عجل لوليكم الفرج

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 15:20  توسط غروب  | 

امروز سوم جماد‌ي‌الثاني است. سال يازدهم هجرت، سال وفات پدر . كودكانش را يكايك بوسيد: حسن، هفت ساله، حسين، شش ساله، زينب، پنج ساله و ام كلثوم سه ساله.
و اينك لحظه‌ي وداع با علي! چه دشوار است. اكنون علي بايد در دنيا بماند. سي سال ديگر! فرستاد “ام رافع” بيايد، وي خدمتكار پيغمبر بود. از او خواست كه:
- اي كنيز خدا، بر من آب بريز تا خود را شست‌وشو دهم. با دقت و آرامش شگفتي، غسل كرد و سپس جامه‌هاي نويي را كه پس از مرگ پدر كنار افكنده بود و سياه پوشيده بود، پوشيد، گويي از عزاي پدر بيرون آمده است و اكنون به ديدار او مي‌رود.
به ام رافع گفت:
ـ بستر مرا در وسط اتاق بگستران.
آرام و سبكبار بر بستر خفت، رو به قبله كرد، در انتظار ماند.
لحظه‌اي گذشت و لحظاتي ...
ناگهان از خانه شيون برخاست.
پلك‌هايش را فروبست و چشم‌هايش را به روي محبوبش ـ كه در انتظار او بود‌ ـ گشود.
شمعي از آتش و رنج، در خانه‌ علي خاموش شد و علي تنها ماند. با كودكانش.
از علي خواسته بود تا او را شب دفن كنند، گورش را كسي نشناسد، آن دو شيخ از جنازه‌اش تشييع نكنند و علي چنين كرد.
اما كسي نمي‌داند كه چگونه؟ و هنوز نمي‌داند كجا؟
در خانه‌اش؟ يا در بقيع؟ معلوم نيست.
و كجاي بقيع؟ معلوم نيست.
آنچه معلوم است،‌ رنج علي است، امشب، بر گور فاطمه.
مدينه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته‌اند. سكوت مرموز شب گوش به گفت‌وگوي آرام علي دارد.
و علي كه سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه، بي‌پيغمبر، بي‌فاطمه. همچون كوهي از درد، بر سر خاك فاطمه نشسته است.
ساعت‌ها است.
شب ـ خاموش و غمگين ـ زمزمه‌ي درد او را گوش مي‌دهد، بقيع آرام و خوشبخت و مدينه بي‌وفا و بدبخت، سكوت كرده‌اند، قبر‌هاي بيدار و خانه‌هاي خفته مي‌شنوند.
نسيم نيمه شب كلماتي را كه به سختي از جان علي برمي‌آيد، از سر گور فاطمه به خانه‌ خاموش پيغمبر مي‌برد:
ـ “ر تو، از من و از دخترت ـ كه در جوارت فرود آمد و به شتاب به تو پيوست، سلام اي رسول خدا“.
ـ “از سرگذشت عزيز تو ـ اي رسول خدا ـ شكيبايي من كاست و چالاكي من به ضعف گراييد. اما، در پي سهمگيني فراق تو و سختي مصيبت تو، مرا اكنون جاي شكيب هست.
“من تو را در شكافته گورت خواباندم و در ميانه‌ حلقوم و سينه من جان دادي، “انا لله و انا اليه راجعون”.

دکتر علی شریعتی

 |+| نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 19:13  توسط غروب  | 
قله شير كوه با ارتفاع 4055 متر در قسمت جنوب‌غربي ده‌بالا ، مرتفع ترين قله كوه شيركوه يزد مي باشد كه ...
امروز گروههاي مختلف كوهنوردي استان براي انجام مراسمي اقدام به پيمايش و فتح اين كوه نمودند.
من هم كه دو هفته اي است كه به جمع كوهنوردان يزد پيوستم تصميم داشتم كه اين قله را فتح كنم و از چند روز قبل روي اين موضوع مانور مي دادم. اما ...
اما به دليل بعضي مشكلات داخل گروه ، هيچ يك از اعضاء موفق به صعود كامل نشدند. حتي وقتي چند نفر از گروه جهت فتح قله جدا شدند به خاطر كوله پشتي سنگين و حجيمم و همچنين ترس از شكست (كم آوردن) از همراهي آنان خودداري كردم ...
اين موضوع درسهايي براي فتح قلل مختلف زندگي براي من داشت :
1- اگر هدفي داري و اگر قله اي را براي فتح در نظر داري در فتح آن مصمم باش و به خود و توانايي هاي خود ايمان داشته باش.
2- براي رسيدن به اهداف بزرگ همراهان و راهنمايان بزرگ انتخاب كن، افرادي كه خود انگيزه و هدف فتح قله دارند و نه اينكه انگيزه و هدف را از تو بگيرند.
3- هميشه در فتح قلل بزرگ نياز به يك كوله پشتي و مقداري توشه داري. در انتخاب كوله (بسته به طول و مدت سفر (هدف)) و همچنين توشه دقت كن، از همراهي لوازمي با كاربرد كم كه صعود را براي تو مشكل مي كند و يا به تاخير مي اندازد بپرهيز.
4-
فراموش نكن كه هرچه اوج مي گيري ،‌خدا يك قدم از تو بالاتر است.
نه فقط به خاطر اينكه خداست و بزرگ و برتر

بلكه براي اينكه هرجا نياز داشتي دست تو را بگيرد.

قو علي خدمتك جوارحي
 |+| نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 20:46  توسط غروب  | 

سلام

چند روز پيش يكي از دوستاي خوب وبلاگيم، نامه چارلي چاپلين به دخترش رو توي وبلاگش (..:: نامه چارلی چاپلين به دخترش ::..) گذاشته بود

امروز ديدم كه توي وبلاگش (..:: حریم شخصی ::..) خودش و اين حركت رو نقد كرده ! اينكه ما به خودمون اجازه مي ديم به خصوصي ترين زواياي زندگي آدمهاي معروف (شامل نامه هاي عاشقانه و شخصي ، آلبوم تصاوير و ...) سرك بكشيم، ....

 

يكي از دردسرهاي آدم معروف شدن ،زير ذره بين بودن هست ! ممكنه وقتي بيست خورده اي سالت بوده 600 تا نامه واسه معشوقه ات نوشته باشي ،‌ و يا ... اما حالا كه معروف شدي اينها برات دردسر شده !

 

با خودم فكر مي كردم اگه يه روزي من هم يه آدم معروف بشم ،‌ اونوقت چه وب خنده دار و مضحكي خواهيم داشت ...

 |+| نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:16  توسط غروب  | 

چند شب پيش سال يكي از بابابزرگ هام بود (پارسال اينموقع در عرض 31 روز هردوتاشون ، باباي مامانم و بعد باباي بابام مرحوم شدند)

5-6 تا مداح و روحاني دعوت شده بودند ، يكي از اونها يه آخوند بود كه تموم مردم اون منطقه خودش و پسرش و كارها و رفتارشون رو ديدند و مي شناسن ... با هركلمه حرفي كه مي زد ،‌ من رو ......

بي خيال

خلاصه منتظر بودم كه يه جوري به قول معروف حالش رو بگيرم كه خودش زمينه رو فراهم كرد:

در حالي كه داشت به ارزشهاي استاد مرتضي مطهري اشاره مي كرد گفت كه "يه روز يكي از دانشجوهاي مطهري به ايشون گقته كه شما استاد بسيار خوبي هستين ، دانش بالا ، روشنفكر و ... اما يك مشكل دارين و اون هم معمم (روحاني) بودن شماست !"

من كلي حال كردم و با صدايي متوسط گفتم "حرف حساب زده" كه اين حرف باعث، خنده مستمعين، ناراحتي مفرط حاج آقا و خوشحالي مفرط من شد ...

 

اما

 

بعد فكر كردم كه در مورد چه كسي اين حرف رو زدم ،‌ در مورد كسي كه دين و مملكت ما اونها رو چه كم داشته و اگه هنوز داشت شايد وضعيت كلي فرق مي كرد ...

با خودم گفتم

چرا بايد طوري بشه كه ما بدي هاي يك جزء رو به كل تعميمي بديم !؟

چرا بايد افراي (اون آخونده) لباسي رو بپوشند كه پيامبر(ص) و علي (ع) مي پوشيدند ...!؟

 چرا بايد كسي كه (به قول خودش) بالاي منبر قال الصادق و قال الباقر ميگه ،خودش حتي يه ذره به حرفش (احاديث و روايات) عمل نمي كنه!؟

و طبق معمول چرا و چرا و چرا !!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:15  توسط غروب  | 
امروز مي خوام در مورد دانشگاه سمنان بنويسم

شما در اين دانشگاه ياد مي گيرين كه چطور براي خوابگاه بجنگيد ،‌روشهاي مختلف چاپلوسي و خودشيريني رو ياد مي گيرين، با تكنولوژي ها و علومي همچون تصفيه فاضلاب ، هوا و فضا و دريا نوردي آشنا مي شويد.

ياد مي گيرين چطور از زحماتي كه كشيده ايد هيچ نتيجه اي نگيريد و شاكر باشيد.در عين حال روشها كسب موفقيت و ممتازي هاي متوالي بدون هيچ زحمتي و تنها با اتكا به شانس و ... را فرا خواهيد گرفت

در اين دانشگاه مي توانيد سريعترين قواي سه گانه (مقننه ،‌مجريه و قضائيه) را شاهد باشيد كه در عرض چند ساعت قوانيني بنا به سليقه و ميل خود تصويب، ‌ابلاغ، ‌اجرا و افراد خاطي را محاكمه و حكم را اجرا مي نمايند.

....

اين داستان ادامه دارد

 |+| نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 12:55  توسط غروب  | 

الان چند روزي هست كه آب قسمت اعظمي از يزد قطع شده ،‌ و مردم اون مناطق مجبورن براي تامين آب پارچ پارچ از تانكر هاي هلال احمر و صليب سرخ و ديگر مجامع بشر دوست آب بردارند! (آخه مسئولين همه شون تو بي آبي اخير تلف شدن و نيستند كه كمك كنن!)

ما هم امروز چند ساعتي اين بي آبي رو تجربه كرديم.

حالا قضيه چيه !؟ خب معلومه خشكساليه !

ولي دم همسايه هاي با معرفت و دست ودل بازمون! (اصفهاني ها) هم درد نكنه كه سنگ تموم گذاشتن و به بهانه قاطي شدن نفت با آب زاينده رود،‌ آب زاينده رود (سرچشمه اون واقع در شهركرد (فكركنم)) به يزد رو بستن !

حالا چند احتمال وجود داره !

1) مردم اصفهان هم از ترس بي آبي تانكرها و گالن هاي نفتشون رو خالي كردن تا توي اون آب بريزن !

كه بدينوسيله ازشون خواهش دارم ،‌نفتشون رو جاي ديگه اي غير از زاينده رود خالي كنن !

2) توي زاينده رود چاه نفت پيدا شده !

كه از مسئولين محترم وزارت نفته چي چيه ، خواهش ميكنم هرچه سريعتر نسبت به بهره برداري و استخراج اون اقدام لازم را مبذول نمايند!

3) دليل ديگه اي كه من محتمل تر مي بينم اينه كه : از اونجايي كه مردم از گروني و بي پولي تعداد وعده هاي غذاييشون رو كم كردن ، دولت سفره زيادي نمي بينه تا نفت رو سر سفره ها بياره ! در نتيجه اون رو به آب منتقل كرده تا بهتر و موثر تر به مردم كمك كنه !

 

به هر حال به هر دليلي كه هست ، اميدوارم كه به زودي حل بشه

 |+| نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 20:48  توسط غروب  | 

داشتم به اين موضوع فكر مي كردم كه ما هر وقت حاجتي داريم چقدر باخدا مي‌شيم،‌ چقدر به موقع و قشنگ نماز مي خونيم ،‌ چقدر سعي مي كنيم گناه نكنيم، چقدر قول مي ديم آدم خوبي باشيم ،‌چقدر و چقدر و چقدر ...

و خداييش خداي خيلي باحالي داريم

اون هم خوب جوابمون رو ميده.

 

واسه من كه زياد پيش اومده در اوج ناباوري و نا اميدي به اون چيزي كه مي خواستم رسيدم و اين رو جز كَرَم خودش نمي دونم.

 

ولي چقدر ما آدمهاي ناشكر و ناسپاسي هستيم، چه زود به حالت قبلي مون بر ميگرديم و چه زود خدا رو دوباره فراموش مي كنيم!

وقتي حاجتي داريم همه مي شيم امامزاده و چه عبادت و چه رازنيازهايي با خدا مي‌كنيم ،‌ولي چه كم پيش مياد كه بعد از اينكه به هدفمون رسيديم يك تشكر و سپاس درخور از خدامون داشته باشيم!

 

خلاصه،

اينا رو به عنوان اولين پست سال جديد نوشتم تا به خداي خودم بگم :

خدا جون ،‌به خاطر تموم چيزايي كه در سال جديد بهم خواهي داد ،

و بخاطر تموم اون چيزايي كه بنا به مصلحتت نخواهي داد،

 ازت ممنونم

خدايا شكرت

بسم الله الرحمن الرحيم

 |+| نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 10:3  توسط غروب  | 

 

نیمه شب آواره و بی حس و حال  

در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت

یک دو سال از عمر رفت و برنگشت

دل به یاد اورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

ان نظر بازی آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود

چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او

هم نشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او

ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی

این چنین آغاز شد دلبستگی


 

 وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبر

دم به دم این عشق میشد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد

گفتگو ها بین ما آغاز شد

 

 گفتمش در عشق پابر جاست دل

گر گشایی چشم دل، زیباست دل

گر تو زورقبان شوی دریاست دل

بی تو شام بی فرداست دل

دل ز عشق روی تو حیران شده

در پی عشق تو سرگردان شده


 

 گفت...
گفت در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی میشود غم های من

با تو زیبا میشود فردای من

 

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل زجادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده

عالم از زیباییت مجنون شده

 

 

 بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر کس جز او دراین دل جا نبود


دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره ی آفاق بود

در نجابت در نکویی ، طاق بود

 

 روزگار..
روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق، جز ماتم نبود

 

 با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم آن عهد پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست

رفت و با دلدار دیگر عهد بست

 

با که گویم او که هم خون من است

خصم جان و تشنه ی خون من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد

                             این گدا مشمول آن رحمت نشد

                                                         آن طلا حاصل به این قیمت نشد

 عاشقان را...
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش غصه ی او من شدم

مست و مخمور وخراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم کم شدم

 

 آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

 

عشق من ..
عشق من از من گذشتی خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن زسر

دیشب از کف رفت، فردا را نگر

آخر این یکبار از من بشنو پند

بر من و بر روزگارم دل نبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود

عشق دیرین گسسته تار و پود

گر چه آب رفته باز آید به رود

ماهی بیچاره اما مرده بود

 

بعد از این...
بعد از این هم آشیانت هر کس است

 باش با او یاد تو مار ا بس است

 -----------------------------------------------------------

لینک دریافت دکلمه بسیار زیبای شعر بالا با حجم حدود 8 مگا بایت  با فرمت Mp3

فایل با فرمت wma با حجم کمتر رو احتمالا فردا قرار می دم.

 |+| نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 23:30  توسط غروب  | 

نامزد کرگدن یا نامزد انتخابات !

باز هم امشب هوا    ناجور   شد دیگ شعر بنده قدری  شور شد !

باز حال  بنده جور   دیگر است   باز یاد کرگدن در این سر است !

کرگدن ، آن  نازنین  محبوب من !    یار نازک قامت من ، خوب من !

کرگدن جان ای تو نیکول  کیدمنم !    کی تو بعله میگی و میشی زنم !

بار آخر کآمدم   پیش  تو من     گفت  بابای  عزیزت  این  سخن :

ای  جوان لوس  و  بی شرم  و حیا     تا نداری کار ، تو اینجا  نیا !

بعد    با   عرض ادا  و  احترام     زد دو تا اردنگی  و ختم کلام !

حال من   برگشته ام   با دست پر     تا که دیگر نشنوم هی از تو غر !

پس بگو حالا تو به بارپاپاپا     آمده داماد   تو با   ادعا !

من کنون پر شور و پر حس گشته ام      چون دگر کاندید مجلس گشته ام !

پس   نخوان   دیگر برایم کرکری     چون جلویت هست  کاندیداتوری !

می کنم   با آن وری ها ائتلاف     مستقیما گر نشد  ، زیر لحاف !

روی  پوستر با یه عکس عینکی     می دهم هی وعده های آبکی !

آه من   آن   مرد   تنهای شبم     شب فقط بر یک حصیری میکپم !

نیستم در  فکر پول و  اسکناس     دشمنم   با رشوه و با اختلاس !

ای   فدای   مردمم   جان و تنم      خواهم آن  غول  تورم بشکنم !

من  به  هر یک از شما گل میدهم     من عزب ها را تاهل می دهم !

میکنم ترشیده ها را من  عروس تا به مجلس من کنم اذن جلوس !

من به هرکس می دهم  ایرانسلی هم حسن ، هم فلفلی ، هم فسقلی !

ای شما ای مردم محبوب و  ناز  نیست دیگر بعد از این کمبود گاز!

ای شما ای مردم بس نازنین گرم باشد خانه هاتان بعد ازاین !

من گرانی را مهارش می کنم درب و داغان ،تارومارش میکنم !

من به هر گشنه دهم جوجه کباب می کنم آباد ، جاهای خراب !

هر کسی رانندگی باشد بلد می دهم بنده به او یک ال نود !

می دهم زین پس به هرکس هر نفر صد  هزاران  لیتر  بنزین سفر !

ای که من را می نمایی انتخاب انتخاب تو  نماند  بی جواب !

خوب دارم بعد از این دیگر هوات! می کنم آزاد  آنتن  را  برات !

این کانالهای یک و دو را ولش ! بعد ازاین پی ام سی و لایو و طپش!

* * *

حال ای محبوب ناز و خوشگلم حل شود  آیا دگر این مشکلم ؟

گر که گشتم من به مجلس انتخاب می دهی آیا توهم بر من جواب ؟

پس بپرس اکنون ز بابا کرگدن

می شود دیگر پدر خانوم من ؟!

نوشته شده توسط مجید رحمانی صانع

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 11:22  توسط غروب  | 

گفت بریم!

گفتم حالا!؟

گفت بله دقیقا حالا!

گفتم زود نیست!؟ هنوز نوبت من نشده که!

گفت این صف با صفای معمولی فرق داره، قرار نیست هر کی اول اومد تو صف اول خارج بشه !

گفتم آخه خیلی ها هستند که سالها منتظرن تا نوبتشون بشه!

گفت این حق همه هست، حقی که نه به نوبت می دن و نه با پارتی بازی، حقی هست که یکی دیگه مشخص می کنه !

گفتم خب اگه حقه چرا حالا من!؟ ، این همه آدم هستن که بیشتر حقشونه!

حق رو به کسی بده که ملتی خوشحال بشن ، این همه پیر ربا خوار و مال مردم خور، اینهمه...!

حرفم رو قطع کرد و گفت این حق رو او تعیین می کنه ...

گفتم خب آخه من هنوز خیلی جوونم ، 26 سال سن زیادی نیست!

گفت به خواهرزادت که قرار بود دوماه دیگه به دنیا بیاد و یا خواهرت و شوهرش فکر کن! پس اونها چی بگن!؟

گفتم مگه قراره اونها هم بیان !؟ من و خواهرم تنها فرزندان والدینم هستیم ! کی جواب اونها رو میده !؟

گفت شما امانتی بودین و حالا ...

حرفش رو قطع کردم و گفتم آخه هنوز خیلی کار دارم!

دیگه نگذاشت بیش از این صحبت کنم ، گفت شما باید همیشه به یاد من و منتظر من می بودین!

 

تق توق ...

 

این صحبتها مکالمه احتمالی جناب عزرائیل و داماد عموم بود که دو روزپیش به همراه خواهر و شوهر خواهرش توی حادثه رانندگی مرحوم شدند.روحشان شاد.

 

گفتم توی وبلاگم بنویسم تا به خودم یادآوری کنم که کمتر از سه میلیارد ثانیه دیگه زنده هستم ! و هر لحظه منتظر باشم !

 

 |+| نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 22:37  توسط غروب  | 
این پست به صورت بدون شرح بود ، ولی بعد گفتم نظر خودم هم بنویسم !
این خانم به هر دلیل به این روز افتاده ، می خواد قمه زنی باشه و یا هر چیز دیگه ! نظر من اینه که از عشق هست!
پس ...

قمه زنی


 |+| نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 23:51  توسط غروب  | 

چند روزه که ؛؛؛؛ بابا بجز ؛؛؛؛ نگاهی تر نداشتم

از نیزه دار و از سرت ؛؛؛؛ چشامو برنداشتم

 

داشتم فکر می کردم واسه وبلاگم چی بنویسم!

در مورد خاطراتم تو کربلا و بین والحرمین و حال و هوای اونجا بنویسم، در مورد اونی که غلامشم ، علمدار کربلا بنویسم ، یا در مورد اون طفل شش ماهه !؟

گفتم شام غریبانه، شاید بهتره در مورد اسراء و اون دختر 3 ساله بنویسم ! اون سختی ها که این شبها کشیده ، آخه روضه او همیشه روی من خیلی تاثیر گذار بوده ...

با خودم فکر می کردم ، امام حسین (ع) که می دونست چه بر سر خانوادش و عزیزانش میاد، چرا اونها رو هم با خودش آورد !؟ چرا و چرا ...!؟ خب می تونست از روشی دیگه برای انتقال پیامش به ما استفاده کنه ! یعنی اون پیام اینقدر مهم بود که ...

حالا ما که اینقدر امام حسینی هستیم، اینقدر به سر و سینه می زنیم، چقدر از پیام او رو فهمیدیم و چقدر پایبند اون ارزشها هستیم و چقدر ...!؟

 

در همین افکار بودم که یه اس ام اس رسید:

حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود ، اما افسوس که بجای افکارش ، زخمهایش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی خواندند (دکتر شریعتی)

 

واقعا ما چقدر شیعه هستیم !؟

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 21:26  توسط غروب  | 

دكتر شريعتي انسان ها را به چهار گروه زير دسته بندي كرده است

*دسته اول ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

*دسته دوم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

 *دسته سوم ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند

آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

*دسته چهارم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هستند

شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 12:54  توسط غروب  | 
HTML clipboard

این هفته یزد هم مثل اکثر شهرهای ایران برف اومد. و من هم مثل اکثر کودکان ایرانی یک آدم برفی برای خودم درست کردم.

HTML clipboard

بعد از کلی زحمت رفتیم که با هم یک چای بخوریم ، ولی متاسفانه دیدم آدم برفیم علاقه ای به چای ندارد !

گفتم مهم نیست !

نشستیم در مورد علایق و سلایقمون صحبت کنیم ، متاسفانه دیدم اصلا حرفی نداره که به من بزنه !

گفتم حداقل می تونم حرفام رو بهش بزنم ... ! بعد از کلی صحبت دیدم اصلا این آدم برفی گوش نداره که حرفام رو بشنوه !

چند سالی گذشت و من مرتب براش ایمیل میزدم ، گفتم شاید ..........! ولی اون به ایمیلهای من هم توجه نمی کرد !

خب طبیعی بود ! آدم برفی قلب نداشت ! یعنی داشت  ولی از یخ بود !

جالب بود ! درست زمانی به شدت از دست آدم برفیم عصبانی بودم و می خواستم اونو خراب کنم متوجه شدم ...

متوجه شدم که آدم برفیم عاشق یه آدم برفی دیگه شده ! شایدم تو تموم این مدت بوده !!

HTML clipboardنتایج اخلاقی و غیر اخلاقی با خودتون !
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 11:32  توسط غروب  | 

شولی (shooli) یکی از غذاهای یزدی هست که در دسته بندی غذاهای آبکی قرار دارد و ...

جهت آشنایی بیشتر با شولی ، یک شب با خانواده محترم تشریف بیارین یزد ، چند تا بشقاب شولی که بستم به شکمتون ، اونوقت خوب می فهمین چیه !

حالا چرا شولی  ، چرا اسم وبلاگ رو گذاشتم شولی شلغم !؟

1) علاقه من به یزد ، یزدی ، غذای یزدی ، و البته انواع مختلف شولی !

2) شباهت های وبلاگ من به شولی شلغم !

a. شولی یک غذای آبکی هست ، مثل ویلاگ آبکی من

b. شولی زیادش دلتون رو می زنه ، وبلاگ من کمش هم دلتون رو می زنه !

c. شولی وسیله ای برای تقویت و تداوم دوستی هاست * وبلاگ من هم !!

d. شولی یک غذای شلوغ و پرمحتوا و پر خاصیت هست ، وبلاگ من هم !!!

e. ... (دلایل دیگه که اگه بنویسم شلوغ میشه همینش رو هم نمی خونی !)

3) چرا از بین انواع متنوع شولی که خوشمزه تر هم هستند ، شولی شلغم !؟

اونش دیگه خصوصیه ! ولی شما فکر کن به خاطر خواص دارویی شلغم و وبلاگ من !

 

* نکته : شولی کمتر به عنوان غذا (مثل غذاهای معمول) مصرف میشه، بلکه بیشتر به عنوان دسر به کار میره .

منظورم اینه که کم پیش میاد(شاید هم اصلا) که شولی رو به عنوان ناهار یا شام تنهایی بخوریم. یعنی باید عمه ای ، عمویی ، دخترخاله ای کسی با خانوادش باشن که با هم بخوریم !

مثلا می گیم : امشب قراره دختر خاله با بابا مامانش ! (یا دختر همسایه با بابا مامانش !) بیاین خونمون دورهم بشینیم شولی بخوریم !

برای همین می گم ، شولی برای تحکیم روابط فامیلی ، دوستانه و عاطفی هست و نه پر کردن شکم !

 

امشب با بابا مامانم بیام خونتون شولی بخوریم !؟

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 12:29  توسط غروب  | 

 

کلاغ و طوطي هر دو سياه و زشت آفريده شدند

طوطي شکايت کرد و خداوند او را زيبا کرد
ولي
کلاغ گفت : هر چه از دوست رسد نيکوست و نتيجه آن شد که مي بيني.

 

طوطي هميشه در قفس است

 کلاغ هميشه آزاد

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 12:10  توسط غروب  | 
چند وقت پیش توی ایسنا این عکس و بقیه عکسها رو که در ادامه قرار داره دیدم !

تصويري از كودك كار خيابان خواب - خيابان انقلاب/امير پورمند ايسنا

 

خیلی دلم واسه این گربه سوخت که باید برنج ته مونده مردم رو بخوره !

وقتی دلم بیشتر به حال اون گربه سوخت که دیدم اون دختر در کمینش هست تا غذاش رو از چنگش در بیاره !

کاش این دولت بجای اینکه همه نفت رو سر سفره مردم می آورد ، یه کم از اون رو هم توی خیابونها می ریخت تا این گربه ها هم بی نصیب نباشند !

و البته کاش این دختر (که مطمئنا تنها کودک خیابون خواب هست و مثل اون در هیچ جای ایران وجود نداره ! ) رو جمع می کرد تا تهدیدی برای گربه های شهر نباشه !

 


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 21:37  توسط غروب  | 
  بالا